به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






نمی دونستم اینقدر خوب هستی؟!

قتل محمد حق شناس عزیز از زوایای دیگر(1):

وقتی عصر حادثه، خبر گم شدن محمد در بازار پیچید، نزدیک به 40، 50 نفر از کسبه بازار کسب و کار خود را متوقف کردند در نواحی مختلف دنبال محمد می گشتند تا بالاخره او را در پارکینگ پیدا کردند.

کسبه، با نصب پارچه­ ای، پارکینگ ملااسماعیل را بستند.

فردای این حادثه در کنار استانداری جمع شدند و روی بیلبورد اقدام و عمل!!! بنر محمد عزیز را نصب کردند و خواست عمومی خود را از دستگیری جانیان، خیلی صریح و محکم بیان کردند.

و آن گاه که چوبه سمبلیک اعدامی توسط مردم برای قاتل طلافروش در ورودی بازار طلافروش­ها نصب شد. به شخصه بر خودم لرزیدم و با خودم گفتم اینجا یا جای قاتلین است و یا جای مدیران بی کفایتی که در خلال سیاست بازی های خود با سیاست های نادرست و یا اجرایی سازی غلط آن، زمینه ساز این رویداد تلخ شده اند.

نام نیک خانواده حق شناس، بازاری بودن آنان، حضور در هیات مذهبی، ورزشکار بودن آقا محمد سرمایه­های اجتماعی بودند که بازتاب قتل ناجوان مردانه محمد را دربین مردم تشدید کرد. قطعا اگرفشار اجتماعی جامعه نبود، با این سرعت این افراد شناسایی و دستگیر نمی شدند. شاید برای همین بوده است که پیامبر اینقدر بر جماعت تاکید کرده اند. جایگاهی که گروه های اجتماعی با یک افق کلان نگر هم سو، انتظارات و حمایت های خود را خیلی صریح و محکم بیان کنند و عملیاتی سازند.

به امید آینده ای بهتر


قتل محمد حق شناس عزیز از زوایای دیگر(2):

اصلا قصد توجیه را ندارم اما،

آیا می دانید متمول ترین استان های کشور کدام اند؟

آیا می دانید بیشترین مراکز صنعتی، دانشگاه ها، بیمارستان ها، دامداری ها، پرورش مرغ و طیور صنعتی در کدام استان ها هستند؟

آیا می دانید کمترین نرخ بیکاری در کدام استان های کشوراست؟

نرخ آمار فوق (تعداد نسبت به جمعیت) در استان های تهران، البرز، تبریز، خراسان مرکزی، شیراز و یزد نسبت به دیگر مناطق کشور بیشتر است.

............................

آیا می دانید بیشترین نرخ بیکاری در کدام مناطق کشور است؟

آیا می دانید کمترین میانگین درآمد برای کدام استان های کشور است؟

بقیه استان ها به جز استان های فوق و به ویژه استان های مرزی کشور.

.......................

آیا می دونید بیشترین نرخ خودکشی کجا صورت می گیره؟ همون استان هایی که وضع مالی خوبی ندارند.

آیا می دانید بیشترین نرخ دزدی در کدام استان ها است؟ همون استان هایی که وضع مالی خوب دارند، می دونید توسط کی؟ قسمت قابل توجهی اش از طرف غیربومیان آن استان هایی که وضع اقتصادی خوبی ندارند.

.............

می دونید چرا؟ توسعه نامتوازن در کشور... یعنی چی؟ یعنی گروه اول رشد اقتصادی کردند ولی گروه دوم به دلایل مختلف رشد اقتصادی نکردند... دلیل اصلی این رشد نامتوازن چی بوده؟ سیاست گذاری های اشتباه دولت

........

هیچ کدوم از موارد فوق، دزدی و قتل را توجیه نمی کنه، اما پیامبر فرمودند، از خانه ای که فقر وارد شد، ایمان خارج می شه.

منبع: دکتر میرباقری- مشاور ریاست جمهوری- اسفند 93- استانداری یزد


قتل محمد حق شناس عزیز از زوایای دیگر(3):

انسان ها به روش های مختلف می میرند، یکی سکته می کند، یکی تصادف می کند، یکی فرتوت می شود، یکی شهید می شود و یکی هم مثل محمد... من هم اگر می تونستم نوع مرگم را انتخاب کنم، ترجیح می دادم مثل آقای حق شناس باشد. نه اینکه به قتل برسم که مرگم، جریان فکری و عملیاتی را ایجاد کند... افتخاری است... شبیه مولایمان امام حسین و یا در غرب مثل گالیله!!!

من اگر رییس شهر بودم، دستور می دادم مجسمه ی ورزشکاری محمد عزیز را در میدان اصلی شهر نصب کنند تا تک تک مردم یادمان بماند، حادثه برای همه ماست، لذا برای گذر از مصایب و مشکلات، باید اختلافات مسخره مان را کنار بگذاریم و همدل باشیم.

یادمان باشد همه ما نسبت به جامعه مان مسوولیم.

یادمان باشد یک شهر کم جمعیت اما منسجم بسیار با ارزشتر از یک شهر پرجمعیت (مهاجرخیز) بی در و پیکر است.

یادمان باشد اصرار بر راه اندازی صنایعی که به جای اشتغال جوانان یزدی (دانش محورتر) باعث ورود افراد غیر بومی به استانمان می شوند، سم مهلکی است.

من اگر رییس شهر بودم، دستور می دادم تا عکس محمد حق شناس را در کنار عکس رهبر و رییس جمهور در مکان های زیر نصب کنند.

برنامه ریزی و بودجه؛ تا یادشان بماند سیاست گذاری های اشتباه توسعه ای...

استانداری؛ تا یادشان بماند تصمیمات اشتباه، اجرای اشتباه و یا عدم انجام تصمات درست...

نیروی انتظامی و دادگستری، تا یادشان بماند امنیت وظیفه...

شهرداری؛ تا یادشان بماند زیرساخت شهری وظیفه...

و من اگر رییس شهر بودم دست کسانی را مجوز ساخت کارخانه های lowteck را به جای کارخانه های highteck  در استان می دادند می شکستم!!!

آقای محمد حق شناس عزیز، برایت رحمت الهی و برای خانواده ات صبری عظیم را از خدای متعال خواستارم. آمین.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

کارگاه ایده پردازی تا نوآوری

این کارگاه شبیه استارت آپ ویکنده و من هم 5، 6 بار در پزیشن های مختلف شرکت کردم. از شرکت کننده، دبیر علمی، منتور تا تسهیلگر. اما این بار با بقیه دفعات فرق داشت، این بار یه دانشجوی دکترا در رشته مهندسی پزشکی در امریکا، تبریزی، مسلط بر زبان انگلیسی و منطقی توی گروه مون بود.

قسمتی از ایده را تغییر داد اما، بر اساس منطق، استدلال و دانش تغییر دادند. همه کارگاه های قبلی، یه چیز معمولی دم دستی بود، مثل تخفیف گروهی، سایت گردشگری،خیلی دم دستی. که گاها خودم هم حاضر به استفاده و یا سرمایه گذاری نبودم اما این بار... هم بر اساس نیاز بود و هم جدید...

وقتی مالی اش را حساب کردیم، گرچه کسب و کار پر درامدی شد اما به این نتیجه رسیدم منطقه. حس کردم چقدر با کسب و کار الان و چیزهای سابق در ذهنم متفاوته...

درس آموخته این دوره:

1. توی این مدت که مثل گیج ها شرکت را پیش می بردم، خیلی چیزی یاد گرفتم. قشنگ می تونستم با بقیه مکالمه کنم و با دلیل هام متقاعدشون کنم. احساس کردم دارم می افتم توی جریان متخصص شدن.

2.همیشه از مدیریت منابع انسانی می ترسیدم. این بار دل را زدم به دریا و این مسوولیت را قبول کردم. بد نبود. باید دیر یا زود یاد بگیرم... کجا بهتر از اینجا!!!

3.باور پیدا کردم که اگه آدم قراره کسب و کار ادم وار راه بندازه و براش شریک پیدا کنه، باید یه کسی را پیدا کنه، بااخلاق، منطقی و توانمند در غیر از رشته خودش (هم افزایی، مزیت رقابتیه) و گرنه شراکت  در دیگر شرایط حماقته.

4. یکی از ضعف هام را کم توانی در حرف زدن می دونم، اما این مدت فهمیدم، آدم حرف بزنه و وحشتناک چرت و پرت بگه خیلی بدتر از حرف نزدنه. ..

5. تمام کارهای شرکتم با دولتی ها بود، باند بازی، خفت و خواری تا عقد قراردادی، پرداخت های دیرهنگام و عدم شعور برای درک کافی کارفرما از کیفیت کار، اذیتم می کرد. قشنگ این بار احساس کردم می شه با عزت و احترام کسب و کار پر درامدی راه انداخت. 

6. تازه فهمیدم بخش بندی بازار یعنی چه، همیشه فکر می کردم هرچه بازار بزرگتر باشه پرسود تره اما، الان با مبحث احتمال خرید آشنا شدم. مثلا محصول من برای کل جمعیت ایران، 0.05 درصد احتمال خرید داره ولی احتمال خرید همین محصول توی نیش مارکت، شاید 30 الی 40 درصد بشه، مگه ... برم روی کل جمعیت تبلیغ کنم؟!؟!

7. من اصلا روحیه رقابت ندارم، گرچه ناتوان نیستم اما اصلا برنده شدن و برتر بودن برام ارزش نیست، در حالی که توی کسب و کار فرق می کنه، رقابت مهمه. باید سهم بازار را به دست اورد، باید نظر ذی نفعان را جلب کرد، باید در مذاکره موفق بود، نسبت به اوایل رقابتی تر شدم، که اگر رقابتی نشده بودم، این مطلب را توی این گروه منتشر نمی کردم!!!

8. باز هم تلاش می کنم، متفاوت تر و هوشمند تر، مسیرم را پیدا می کنم که من به آینده ای روشن ایمان دارم...

زهره چمنی



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

توسعه به زبان ساده

خدا بیامرز حاجی بابا که فوت کردند، تصمیم گرفته شد تا به یادشون یه خونه توی مشهد بخرند تا هر کس از خانواده می­ره مشهد جایی برای موندن داشته باشه. دایی ها رفتن و یه آپارتمان توی مشهد خریدند.

گرچه این آپارتمان از حرم دور بود ولی وسط یه پارک بزرگ و سرسبز و خوش آب و هوا، طبقه دوم(نه اول و نه بالاتر) با نورگیر عالی بود.

گویا از اول رنگش زده بودند، یادم نیست... می گفتن خاله مرضیه رفتن چرخ خیاطی از همسایه گرفتن و ملحفه­ های تشک را دوختن...یک سری چیزها مثل یخچال و گاز را خریده بودند و یک سری چیزها مثل فرش و ظروف را از خونه بی بی آورده بودند.

 بیست سال پیش بود، من اون موقع کوچیک بودم... ولی یادمه مهناز خانم نخ و سوزن خریده بودن که مامانم هرسال می گفتن: بارکلا، چقدر به فکر بودن... تاریخه!!! وقتی ثبت نشه فراموش می شه... تابستون ها هماهنگ می کردیم تا پشت سر هم بریم تا بی بی بتونن یکی، دو ماه توی مشهد بمونند. بی بی هم وقتی می رسیدند، اولین کار، می رفتن گل می خریدند و می کاشتند.

کلید دست دایی مهدی بود، باید با دایی هماهنگ می کردیم... اونجا بود که اولین قوانین شکل گرفت. کسی حق نداره از روی کلید بسازه، کلید به کسی به غیر از خانواده خودمون نباید داده بشه، به افراد مجرد کلید داده نمی شه.

زمان می گذشت... اگر کسی چیزی می برد، برای استفاده بقیه جا می گذاشت... اگه یه چیزی تموم می شد می خرید... همه می دونستن خونه مال خودشونه و در عین حال مال همه... دختر خالم کولر دستی اش را آورده بود اونجا تا خنک باشه...  یک سری گفته بودن بعضی ها ملحفه ها را کثیف می کنند و جا میگذارند، یادمه مامانم همیشه ملحفه ها را با دست می شست تا تمیز باشه... زمان می گذشت و کم کم امکانات رفاهی آپارتمان بیشتر می شد. شاید کیف چرخدار مخصوص خرید، اولین نشانه های رفاه بود... همون زمون ها بود که کولر دستی رضیه خانم خراب شد و با دایی هماهنگ کردن و کولر خریدند و نصب کردند...

بی بی که مسن تر شدند، نمی تونستن راحت بشین و برخواست کنند، خاله هم گفتند مبل و تخت و خواب واجبه... کم کم سر و کله تخت و خواب و مبل هم پیدا شد. چند سالی که استفاده از اینها جا افتاد، ملحفه های جدید و ماشین لباس شویی هم به اینها اضافه شد... تقریبا همون می دونیم جای فلکه آب و برق و گاز کجاست... می دونیم با کفش نباید بریم روی فرش و می دونیم تقریبا کسی نمی ره، آخه ارزش هامون شبیه و خودمون از هم خواستیم... می دونیم که وقتی از آپارتمان خارج می شویم یخچال را خاموش نکنیم تا نفر بعدی که تشنه می رسه حداقل بتونه آب خنک بخوره و همه این چیزهایی که می دونیم و خودمون هم می خوایم اجرا کنیم و بقیه هم اجرا کنند تحت عنوان قوانین با امضای دایی روی دیوار ساختمون نصب شده... یکی از قوانینی که من خیلی دوسش دارم اینه که چراغ مشترک راهرو را به یاد حاجی بابا و بی بی خاموش نکنیم...

تا اینکه؛

در را که باز کردیم همراه هرم گرما، بوی عطری هم در هوا پیچید.

منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

تصمیمم یادم نره، صلوات!!!

می گن شما وقتی تصمیمی نمی گیرید، عملا تصمیم گرفتید. شما تصمیم گرفتید وضعیت به همین صورت بمونه و دیرتر تصمیم بگیرید. 

ردیف

سناریو های مختلف

توضیح شرایط

تصمیم

1

بستن درب شرکت و بی خیالی کار تا 3 سال آینده

اصلا، من می خوام کار کنم و رشد کنم و استعداد هام شکوفا بشه.

هزینه کنونی بودن در بازارم خیلی کمتر از هزینه ورود مجدد به بازاره.

·         از دست دادن روحیه، انگیزه و فرصت تجربه کردن

·         زمان صرف شده برای دفاع در پارک و تجهیز دفتر

·         زمان حداقل یک ماهه جهت اعلام غیرفعال بودن شرکت

·         افول شدید ارتباطات

هزینه سالیانه بودن در بازار:

اجاره: 1.800.000= 150.000*12

ایاب و ذهاب: 1.500.000= 300*5000

دفتر مالیاتی: 500.000

هزینه بیمه خودم و دریافت یا عدم دریافت حقوق هم که هیچی.

تو سال 4 میلیون درآمد نداشته باشم چه کار کردم؟!

نه

2

غیرفعال سازی شرکت و کار در خانه

نه

3

استراتژی تدافعی در شرکت (افتان و خیزان)

فقط 2 الی 3 تا پروژه طولانی مدت داشته باشم، (بین 20 تا 40 میلیون) فقط روی حوزه خودم و اون دو تا پروژه تمرکزکنم، به هیچ وجه از این شاخه به اون شاخه نپرم. نه بیکار باشم و نه استرس داشته باشم. توی این مدت از بازار خارج نشدم، انگیزه ام را از دست ندادم، ارتباطاتم حفظ شده، تجربه هم کسب کردم.

اره

4

ادامه پرتوان شرکت (گرفتن پروژه های متنوع در حوزه کاری، حرکت به سمت کسب و کار، گرفتن نیرو، گرفتن شریک)

مگه دیوانه ام این استرس و ریسک را در این شرایط تحمل کنم؟!؟! آوردن نیرو یا گرفتن شریک مگه الکیه؟!

نه



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

همه چیزهای اضافه را بی رحمانه بندازم دور

از خونه در اومدم، اتفاقی به پارکی رسیدم، دیدم این پارک علاوه تره، کیف و کیف لب تاپ و بقیه دفتر دستکم را گذاشتم زمین و گوشیم را درآوردم تا عکسش بگیرم و برا داداشم بفرستم.

همون موقع یه هیات دولتی، برای افتتاح اوم پارک اومدن داخل... دکتر و امینی مقدم و شوق و ... افتتاح کردن و رفتن... با رفتن اون ها من عکس گرفتم تا خواستم در بیام، دوستم را دیدم که یه کیف لب تاپ دیگه بم داد...با چه سختی اینها را یکجا کردم، زیبش را که بستم تا بندازم روی کولم ... توی همین حین داشتم فکر می کردم که اگه مامانم ببینه با این شرایطم این همه چیزی کول کردم دعوام می کنه که کوله افتاد چندین طبقه پایین تر... از پله ها رفتم پایین کیفم را بردارم... دیدم یه خونواده ای اونجا زندگی می کنند، حوله و لباس ها را از کیف در آوردن و تن بچه شون کردن... گوشیم مرتب زنگ می خورد، خانواده ام بودن، اومده بودن دنبالم... مگه توی کیفم حوله بود؟!؟! زمان زیادی گذشته بود و من هنوز داشتم وسایلم را جمع می کردم که از خواب بیدار شدم...

دقیقا همینه... حس آدمی را دارم که یه کامیون بار روی دوشش...

تصمیم گرفتم همه چیزهای اضافه را بی رحمانه بندازم دور...

·         همه پروژه های و ایده های اضافه را در صورتی که لازم داشتم بایگانی می کنم و بقیه اش را حذف می کنم.

·         با نوشتن احساسات و تجربیاتم افکار مزاحم را می ریزم دور تا روی موارد باقیمونده با تمرکز و انسجام کار کنم.

·         هر روز به امید انجام ادامه کار،لب تاپ را می انداختم روی دوشم و می بردم خونه، به جز آخر هفته دیگه لب تاپم را خونه نمی برم.

·         به جز وسایل کاری مرتبط با اون روز، همه وسایل اضافه کیفم را خالی می کنم.

·         گروههای مجازی ام را حذف کنم.

·         دیگه اتفاقات کاریم را بدون داشتن منفعت برای کسب و کارم، برای هیچ کس، حتی خانواده ام (به جز همسرم) توضیح نمی دم.

·         هر جا که احساس کردم گفت و گویی برام سودمند نیست، اصلاح و حذفش کنم.

·         قانونم را روی دیوار نوشتم تا یادم نره!!!

·         کارهای اضافی، مذاکرات اضافی، روابط اضافی و نیروی انسانی اضافی شرکت را حذف کنم.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

نکات مثبت و منفی در برخورد با اولین نیروی انسانی شرکت از دیدگاه خودم

 

نکات مثبت:

·         اولین تجربه صحبت دوستانه روز اول مدیرعامل و کارمند

·         پرداخت حق الزحمه به صورت روزانه، (قانون شرکت بر این بود که هر کس دیر بیاد، باید دقیقه ای 2 تومان جریمه بده، روز اول 8 دقیقه دیر رفتم دنبالش، به علاوه 10 تومان مزد روزانه اش، 26 تومان پرداختم!!!)

·         ایحاد محیط شاد (صبحانه کاری، میوه خوران، خرید)

·         دریافت گزارش کار: این کار باعث می شد بفهمه چی کار ها کرده...

·         توضیح اتفاقات جالب شرکت برای خانواده و داداشم

نکات منفی:

·         بردن نازنین در جلسات و عدم تمایل او به حضور در جمع

·         الزام بر تماس با اداره مالیات و گرفتن اطلاعات و عدم وجود تمایل او

·         یک روز که نیومد و گفت دور کاری انجام میده، 25 صفحه متن انگلیسی براش فرستادم که بخونه و معناش را برام توضیح بده!!!

....................................................................................

تمایل به خواب تا ساعت 1 الی 2 عصر و در نتیجه زمان زود هنگام حضور در شرکت دلیل اصلی نیومدن او بود!!! (7:30 می رفتم دنبالش!! چنان که یک بار موقع کارچند ساعت توی شرکت خواب رفت!!) و بیان کرد اگر زمان کاری عصر باشه می یاد.

................................................................

درس آموخته ها:

شرکت به شدت به نیرویی کاری این چنینی، (کنار دست رییس گروه برای انجام کارهای جنبی (مستند سازی، تماس تلفنی، کارهای اداری، همراهی در حضور در جلسات)) با حضور مداوم و منظم نیاز دارد. حداقل برای حفظ جایگاه خودش و نه با دید تهاجمی.

برای شرکتی مثل ما، حضور مداوم (مثلا 6 ماه دو روز در هفته) بر حضور اندک (1ماه تمام وقت) بسیار بهتر است.

نیروی باهوش که روابط انسانی (به ویژه با کارفرما، همکاران و ...) را می فهمه و می تونه ارتباط برقرار کنه و بر اساس منطق تصمیم گیری کنه، در اولویت اول انتخاب برای شرکت هایی مثل ماست.

کار کردن با نیرویی که سطح علمی و سنی اون از مسوولش پایین تره، خیلی خیلی راحت تره تا نیرویی که هم سطح، یا بالاتره و یا توهم بالاتر بودن را داره!!! بهره وری کار به شدت بیشتره وراحت می تونه کار را واگذار و نتیجه کار را درخواست کند.

کار کردن با کارمند خیلی خیلی خیلی راحت تر از شریکه!!!

دوبار رفتم پیش مهندس دهقانی زاده، دفعه اول همکارشون خطاب به من گفت: باید شرکت داشته باشند!! مهندس دهقانی زاده گفتن: خانم مهندس شرکت دارند و یک گروه خوبند!!! دفعه بعد که همراه با زهرا رفته بودم (که البته اون هم فوق العاده باهوش و نکته سنجه والبته دبیرستانی است) احساس کردم توش وارفت!!! حس کردم از نظر او، از پیمانکار جوان به پروژه دانشجویی، تقلیل یافتم!!! هر چند من براش توضیح دادم کارآموزم هستند ولی فرقی نکرد

... اما... من سه بار توی پارک دفاع کردم، دفاع آخر، همسرم هم بردم!!! من توضیح دادم، قرار شد محمد به سوال ها جواب بده!!! چند صفحه کتاب خونده بود، همچین براشون توضیح داد که احساس کردند دانش کافی ندارند و قراره ضایع بشن و اون ها سوال نمی پرسیدند!!! نامردا!!! سوال هاشون را می خوردن!!! اصلا کلی فرق داره، فرق داره با لباس رسمی بری و لباس شنگول منگول!!!فرق داره  که با یک سن و سال دار بری تا دبیرستانی، و فرق داره که همراه با یه مرد بری!!! خیلی هم فرق داره!!

..........................................................

در کل، در صورت حضور مداوم، انتخاب نازنین به عنوان کارمند انتخاب خوبی است؟

برای پاسخ گویی به این سوال زود است، چون او پتانسیل های خوبی دارد که هنوز بالقوه است و بالفعل نشده است. او فردی باهوش، با مطالعه، آشنا با آفیس با قلمی روان و مسوولیت پذیر (یک بار که به شرکت برگشتم دیدم بدون اینکه بگم ظرف ها را شسته) است.

بی خیالی، سرعت کاری بالا، استاندارد  و انتظارات بالای رفتاری و زندگی و کلاس گذاشتنش، پول دوستی(وز اول ازش پرسیدم برای چی می خوای کار کنی؟ محکم گفت: پول!!!) و حاضرجوابیش به شدت مکمل بنده است. از مشکلات یه کم یک دنده بودنش بود، که به خاطر سن بالاتر، دانش بیشتر و اینکه من بش حقوق می دادم، کاملا قابل کنترل بود. اما چون هنوز تخصصی خاصی ندارد (و البته طبیعی است) و از نظر ارتباطی ضعیف است (این هم طبیعی است) نمی تواند در مقام دست راست شرکت قرار بگیرد و فقط می تواند پشتیبانی امور را در دست بگیرد.

.........................................................

در کل خیلی خوب بود،  هم تجربه کاری خوبی بود و هم باعث تقویت ارتباط من و برادرزاده ام شد.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

روزگارم بد نیست... بوم، بوم، بوم

پارک:

 

اجاره ماهی 150 تومانه که غالبا 50 درصد تخفیف می خوره، 1 ماه اضافه موندیم اجاره ای که گرفتن 150 تومان بود به علاوه روزی 10 تومان جریمه در کل 450 تومان برای یه ماه، درخواست بخشش از هیات مدیره هم فایده نداشت... بعد شرکت های دیگه را می بخشیدن!!! شرکت های دیگه، چک 5،6 ماهه و آخر سال دادند، به من گفتن چک حداکثر دو ماهه باید بدی!!! 

این را بیارید در کنار اینکه سقف ریخته بود خودمون درست کردیم، دیوارهاش را رنگ زدیم، کمد های داغونش را برچسب زدیم، و کفش را کف پوش و قفل هاش را تعویض کردیم و تمیز کردیم و...

هزینه هاش اذیتم نمی کنه، دیگه همینه، اما این بی مسوولیتی و تبعیض قانونی اذیتم می کنه  

.......................................................................................

اداره تامین اجتماعی قانون داره که در بیمه کارفرمایی، به مدیرعاملان و اعضا ی هیات مدیره، غرامت  دستمزد ایام بیماری و کمک بارداری تعلق نمی گیره... یعنی ما مرخصی زایمان نداریم!!! چه قانون تمسخربرانگیزی و چه قانون گذار احمقی!!! بعد جالبه توی بعضی از شهر ها این قانون اجرا می شه و توی بعضی از شهر ها این قانون اجرا نمی شه!!!

توی تعدادی از پروژه ها تنها کارکردم. به قرارداد های دولتی، بیمه می خوره. حالا نامردا می گفتن بیمه خودت را جدا بده، این پول قرار داد را هم ما بر می داریم!!! چی چی اند اینها!!! بعدا فهمیدم اگر هیات مدیره قرارداد ببنده، چون تک نفره هستم می تونم از کد پیمان بیمه ام را رد کنم!!! (چی چی اند اینها، تبصره هاش را نمی گن!!!)

توی شرکت فعلا فقط من هستم و منم مدیرعاملم و طبق قانونشون، لزومی نیست تمام وقت توی شرکت باشم... هر بار بازرس می یاد می بینه درب شرکت بسته هست می زنه غیرفعال... می یام لیست بیمه را اینترنتی رد کنم، می بینم خطا می ده، دوباره مثل اسکولا، کلش کلش باید برم اداره شون براشون توضیح بدم که...

این دفعه به مسوولش گفتم: این دفعه سومه که برای یک خطا می یام... آخه چرا؟ گفت برو پیش آقای a، از آقای a به b، از آقای bبه c، از آقای c بهd   ، (این ها که پر هستن، خودشونم گیجن، برای اینکه کسی بیکار نباشه می گن یه امضا بزنه زیر برکه!!!) خانمه گفته: شما که نباید کد پیمان رد می کردید!!! قرارداد کاریتون باطله، این دو ماه هم نمی تونید بیمه رد کنید و باید از اول قرار داد ببندید!!! نگاش کردم و محکم گفتم: کارشناسای شما می دونستن که من کارفرما هستم و گفتن می شه اینجوری بیمه رد کرد. سازمان شما نسبت به این حرف مسووله و باید نسبت به خسارتی که به من وارد کرده پاسخ­گو باشه!!!

هیچ چی بدتر از یک سیستم خنگ و کارمندای غیر توجیه نیست...

.....................................................................

رفتم پیش آقای د. ، گفته با این قیمت و این جوری قرارداد نمی بندیم ... ما هم گفتیم با  اون قیمت و اون جوری کار نمی کنیم... رفتم پیش آقای ا. که ای بابا، مگه ما توافق نکرده بودیم، مسخره کردی ما را!!!  به هردوشون گفتم وقت ما ارزش داره و 4 ماهه در پاس کاری بین شما هستیم... شما با هم مشکل دارید چرا پروژه را می زنید زمین؟! و نامه زدم اگر تصمیم گیری نشه ما از ادامه کار انصراف می دیم. رفته هیات مدیره پارک ها مصوب شده پولش را بدن، دوباره قرارشده آقای ص. با آقای د. حرف بزنه و اگر نشد دوباره هیات مدیره و اصلاح قرارداد و ... 

هیچی بدتر از لج و لج بازی های مدیران جهان سومی، یک سیستم خنگ، تصمیم گیری در چند مرجع غیرمتفق نیست.

...............................................

قانون را که نمی تونیم تغییر بدیم، فعلا هم که پول لازمیم... می رم یه مدت می شم کارمند شرکت خودم!!! تا ببینیم چی می شه...  کارای اداره ثبت اینترنتیه!!! نزدیک به 15-10 بار رفتم،چند تا فرآینده که چند بار رد خورده! گفتم 5 شنبه که می رم دیگه درست می شه و بعدش هم می رم کارای بیمه ام را انجام می دم... نگو کارمنده خودش بلد نبوده، کارمند ارشد بالاییش رویراهنمایی های او رد زده و دوباره روز از نو، روزی از نو... حداقل شعور داشت، وقتی فهمید پرونده ام به خاطر نابلدی او رد خورده، خودش سعی کرد تا اصلاح کنه و وقتی داشتم می رفتم بم گفت: ببخشید، ازم راضی باش...

راضی ام، اما این عمر منه که داره بی فایده می ره بین کش و قوس فضای نامطلوب کسب و کار و بی پولی و بی نیرویی...

............................................................

ساختار بی شعور، انسان بی شعور سازه...

............................................................

و چهاراتفاق خوب،

1.        منتور کسب وکاری که  ناشناس وقت می ذاره، مطالبم را می خونه، بررسی می کنه و راهنمایی ام می کنه.

2.        به صورت کاملا اتفاقی (بروشور روی یک درخت) با یه مدیر مالی باسواد، بااخلاق و حرفه ای آشنا شدم که اظهارنامه ام را با قیمت خیلی خوب رد کرد و گفت نگران نباشید، هر سوالی داشتید می تونید بپرسید.

3.        به پیشنهاد منتور کسب و کارم، دنبال مشاور حقوقی بودم که با مشاورین خانه صنعت و معدن، و یه وکیل که مشاوره حقوقی (به صورت رایگان) می ده آشنا شدم.

4.        برادرزادم که از شرکت استعفا داد ولی نوه خاله ام، قراره تا شهریور بیاد بم کمک کنه...

 

دوست ندارم این ها را بیان کنم اما ماه چندش آوری بود، 

 بازهم تلاش می کنم... همچنان سخت و پرامید... تلاش می کنم تا روزی به خودم نگم، حیف
شد!!!!

اما تا... اگر دیدم نمی تونم مسیرم را عوض می کنم می رم عضو لشکر یه کارفرمای
قابل می شم.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

یه پیشنهاد جدید

آقای مهندس ده. برنامه ریزی و بودجه بم پیشنهاد دادند پیمانکار آموزش سازمان شون بشم. قبول کنم؟

می خوام قبول کنم چون؛

شرکت برای بقا و گرفتن نیرو به پول نیاز داره

کارش نسبتا ارام و بی استرس و ... 

کار کردن با ادارات ديگه و برند سازمان مدیریت

زمینه ساز ارتباط شرکت با برنامه ریزی و بودجه

.

.

.

قبلا ها می گفتم نمی خوام چون در راستای اهداف بلند مدت  و ایده شرکت نیست... کارش ارزش آفرین و تخصصی نیست و روتین و الکیه!!

...

فکر می کنم می خوام قبول کنم نظر شما چیه؟



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است